«معراج شهدا» ترکیب قشنگی است؛ اما کسی نمیداند فردی که اینطور ذوق به خرج داده و برای محل شناسایی و انتقال شهدا به زادگاه و تحویل آنها به خانوادههایشان در گیر و دار جنگ، این اسم را انتخاب کرده چه کسی بوده است. روایت حبیبالله تاجیک، مسئول معراج شهدای اندیمشک در این باره خواندنی است: «گفتیم برویم یک مُهر بسازیم به اسم تخلیه شهدا برای کارهای اداری. رفتم توی خیابان سعدی. دکان کوچکی بود و جوانی آنجا کار میکرد. آقا جون! ما توی پزشک قانونی کارای شهدا رو میکنیم. تخلیهشون میکنیم و... یه مُهر میخوام برای بنویسی تخلیه شهدا. جوان خیلی خوشذوقی بود. حاجآقا! اجازه میدی من یه طرحی بدم، بعد بیای ببینی؟ عصری زنگ زد به من. رفتم آنجا. دیدم یک طرح داده، زیرش هم نوشته معراج شهدا. یعنی او اسم معراج را آورد، گذاشت روی مُهر ما. ما گفتیم تخلیه شهدا، او نوشت معراج شهدا. خیلی پرمعنا بود این آرم.» (این کُنارها شاهدند، ص 644)
در دوران دفاع مقدس، بعد از تهران و اهواز، اندیمشک بود که در سال 61 صاحب یک «معراج شهدا» شد.
فاطمه بهمنینیا، نویسنده کتاب «این کُنارها شاهدند» و محقق تاریخ شفاهی مؤسسه فرهنگی هنری شهید زیوداری در این باره گفت: در ابتدا پیکرهای شهدا به پزشکی قانونی در تهران منتقل میشدند و در آنجا نمایندگانی از سپاه، ارتش، بنیاد شهید و دیگر ارگانها برای شناسایی شهدا و تحویل آنها به خانوادهها در آنجا حضور داشتند. چند ماه بعد از جنگ تحمیلی، آقای حبیبالله تاجیک، مسئول میشود واحدی برای تحویل گرفتن شهدا راهاندازی کند. ایشان تصمیم میگیرد، مُهری را به این منظور طراحی کند و به یک جوان مُهرساز مراجعه میکند. اسم «معراج شهدا» را این جوان که گمنام است، پیشنهاد میکند. به این ترتیب، این عنوان برای محلهایی که شهدا شناسایی و به خانوادهها تحویل داده میشود، به کار برده میشود.
آقای تاجیک به همراه چندتن از دوستان خود معراج شهدای تهران را راهاندازی میکنند و بعد از آن همراه شهید متوسلیان به لبنان میروند و وقتی برمیگردند، به ایشان پیشنهاد میکنند که برای سهولت کار، معراج شهدای اهواز را راهاندازی کنند. ایشان در کارخانه لوله سپنتا، معراج شهدای اهواز را راهاندازی میکند. با توجه به اینکه عملیاتها در غرب کشور زیاد است، ضرورت راهاندازی معراج شهدا در اندیمشک احساس میشود. این کار باعث سهولت در انتقال شهدا به شهرهای زادگاهشان میشود. بنابراین، آقای تاجیک به همراه دو تن از دوستان خود، به اندیمشک میآیند و در یک کارخانه پنبه پاککنی که در آن دوره تعطیل بود، معراج شهدا را راهاندازی میکنند و با حداقل امکانات این فضا را برای آمادهسازی پیکر شهدا جهت انتقال به شهرهای خود، آماده میکنند.
این محقق تاریخ شفاهی در اثر خود (این کُنارها شاهدند) که به تازگی توسط مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس سپاه انتشار یافته، روایت معراج شهدای اندیمشک را در مصاحبه با افراد زیادی، مستندسازی کرده است. «معراج شهدا» نام بخشی از این کتاب است که حبیبالله تاجیک درباره راهاندازی آن چنین روایت میکند: «سه ماه لبنان بودیم. اواخر سال ۶۱ از لبنان برگشتیم. چند روزی از برگشتمان نمیگذشت که گفتند باید معراج شهدای اندیمشک راهاندازی شود. آمدیم اندیمشک برای راهاندازی معراج شهدا. یک کارخانه پنبه پاککنی بود که یک باسکول هم جلویش داشت. مثل اینکه صاحبش رفته بود خارج. دیدیم کارخانه تعطیل شده، رفتیم آنجا را گرفتیم. آنجا را تمیز کردیم و شد معراج شهدای اندیمشک. خرمشهر و سوسنگرد و حمیدیه و سمت جنوب، معراج شهدای اهواز را داشتند. اندیمشک معراج هم نیاز بود تا به سمت دشت عباس و فکه پشتیبانی کنیم... مسئولیت معراج اندیمشک را بهعنوان راهاندازی پذیرفتم. موقع عملیاتها خودم میرفتم خط و توی عملیات شرکت میکردم. شهدا را که میآوردند، برمیگشتم معراج. شهدا میآمدند توی معراج اهواز یا اندیمشک، اینها را که آماده میکردیم، میگذاشتیم توی کانکس برای انتقال. باهاشان میآمدم تهران. تهران هم کارهایشان را میکردم و تحویل خانوادهها میدادیم. هیچ شهیدی بهجز از طریق معراج شهدا به شهرش نمیرفت.»

او درباره چهارم آذر سال ۶۵ که آن را «محشر کبری» نامیده، میگوید: «فردای چهارم آذر سال ۶۵ که اندیمشک بمباران شد حاج احمد مولائی (برادر شهید محسن مولائی) بلافاصله با یک تریلی تابوت پیدایش شد. تعداد شهدای آن بمباران خیلی زیاد بود. ۵۴ تا هواپیما بیشتر از یک ساعت و ۴۵ دقیقه شهر را با بمب کوبیدند. موقع شروع بمباران من توی معراج اندیمشک بودم. قبلاً هم شهر زیاد بمباران شده بود. برای همین وقتی بمباران شروع شد، برایمان عادی بود. ولی اینبار انگار صدام هر چی بمب داشت یکجا جمع کرده بود تا شهر را با خاک یکسان کند. با اینکه توی عملیاتهای زیادی شرکت کرده بودم و حمله هوایی و حتی جنگ رودررو با نیروهای عراقی برایم چیز تازهای نبود، اما بمباران آن روز آنقدر زیاد بود که به ما مجال تکان خوردن نمیداد. فقط صدای انفجار و دود گرد و خاک بود. به هر زحمتی بود بچهها سوار آمبولانس و تویوتا شدند و راه افتادند. مردم شهدا را با کامیون و پیکان و هر چه که دستشان میرسید میآوردند. من هم با یکی از بچهها سوار تویوتا شدم و راه افتادم رفتم میدان راهآهن، آنجا محشر کبری بود. درودیوار و فضا عزادار بود و گریه میکرد. مردم همه برای کمک ریخته بودند توی شهر.
تا شب همینطور جنازهها را میآوردند. جنازههایی که تکههای گوشت له شده و سوخته بودند. معراج پر شده بود از دست و پای قطع شده، بدنهای نصفه و بیسر. جدا کردن این بدنهای تکهپاره از همدیگر خیلی کار سختی بود. به زحمت میتوانستیم اجزای یک شهید را کنار هم بگذاریم و جنازه کامل تحویل خانواده بدهیم. چند روز طول کشید تا توانستیم شهدای اندیمشکی را جدا و برای تشییع آماده کنیم چون اینها رزمنده نبودند که پلاک داشته باشند، بیشترشان زن و بچه بودند. سه شبانهروز بدون اینکه فرصت استراحت داشته باشیم مشغول جابجا کردن و نشان دادن پیکرها به خانوادهها بودیم.

بعد از آن هم تا چندین روز کار فرستادن بقیه شهدا به تهران ادامه داشت. شهدایی را که توی اندیمشک تحویل میدادیم، از روی خانوادهشان خجالت میکشیدیم و شرمنده میشدیم. به جای صدام ما خجالت میکشیدیم.»
معراج شهدای اندیمشک، تا پایان جنگ تحمیلی، محل غسل و کفن پیکرهای شهدا و در نهایت تحویل آنها به خانواده و یا انتقال آنها به شهرهای زادگاه خود بود. این مکان بعد از جنگ، تنها یک بار در سال ۱۳۷۳ بازگشایی شد؛ در آن سال پیکر ۳۳ شهید اندیمشکی که در عملیات خیبر در منطقه طلاییه شهید شدند، بعد از 11 سال تفحص و شناسایی شد. درِ معراج شهدا در سال 73 به روی این شهدا گشوده شد.
پس از گذشت بیش از 30 سال، معراج شهدای اندیمشک بار دیگر در آستانه سالروز بمباران چهارم آذر سال 65 به روی مردم گشوده شد؛ این بار برای شنیده شدن روایت مقاومت مردم اندیمشک در دفاع مقدس.

اگر روزی معراج شهدای اندیمشک، محل انتقال شهدا به شهرهای مختلف کشور بود، امروز میتواند همصدا با کُنارهای میدان راهآهن اندیمشک بر مظلومیت و مقاومت مردم ما زیر چنان بمبارانی شهادت بدهد و گواه صبوری پدرانی باشد که زیر بارِ خبر شهادت فرزندانشان، قامت خود را برافراشته نگه داشتند و مادرانی که با خبر شهادت فرزندشان روسری سبز بر سر کردند و از فردا دوباره حسینیهها و مساجد را برای اعزام به جبههها پُر کردند.
زمین خاکی معراج شهدای اندیمشک که روزی محل غسل و کفن پیکرهای شهدا بود، امروز پُر از قاصدکهایی است که سالهای سال است اسیر خاک و غبار فراموشی شدهاند. کاش در و پنجرههای معراج شهدا باز بماند و قاصدکهایش فرصت پرواز پیدا کنند.
انتهای پیام